سلام

سلام...به کی نمی دونم....شاید خودم!
می دونی یاد چه زمانی افتادم؟ سال ۸۱....اولین باری که به فکرم رسید وبلاگ داشته باشم...اون موقع بود که دختر دیوانه متولد شد...بعد از یه مدت یه عالمه دوست پیدا کردم...ولی فقط با یکیشون هنوز ارتباط دارم!حیف.
بعد از یه مدت دختر دیوانه فکر کرد عاقل شده !وبلاگش هم حذف شد از پرشین بلاگ!دختر دیوانه که فکر می کرد عاقل شده اونقدر درگیر زندگی آدمای عاقل شد که گم شد.محو شد بین شون ...سعی کرد بشه شبیه عاقلا....حرفای عاقلانه زد....کارای عاقلانه کرد...تصمیماتی گرفت که هرکس شنید گفت: آفرین ...تصمیمت خیلی عاقلانه بود!

اما یه جای کار ایراد داشت...هنوزم ایراد داره.....این دختر عاقله همون دختر دیوانه ۷ سال قبله...خودشو جای عاقلا جا زده!!
اما یه جورایی داره سر میره لبریز شده دیگه !


اینجوری شدکه دلم تنگ شد براش...نبش قبر اونقدر ها هم که میگن گناه بزرگی نیست.

حالا من وقتی که اینجام خودمم ...دختر دیوانه و این محشره!!!

/ 0 نظر / 3 بازدید